تبليغاتX
بی نقاب

بی نقاب

بی نقاب و یک دل کباب از دنیای پر نقاب ..........

 

 

شبی بر صفحه ای خواندم ...

که شاعر گفت: ...!!!

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او  بودم.......!!

در آن دم با خودم اندیشه ها کردم

اگر من جای او بودم چه می کردم .....؟؟

گرفتم کاغذی اندیشه ام تقریر کردم

نوشتم جای او بودم چه می کردم

اگر من جای او بودم ...!!!؟؟

می بریدم ریشه فقر و دروغ اهل دنیا  را

رها می ساختم 

 از بند بندٍ  بندگی هایم

تمام خلق دنیا را

اگر دارم نیاز طاعت مخلوق

نباشم در جهان خالق

نباشد خالقی این سان

عجوزی اهل دنیا را

سخن ها مانده در قلبم

که سوزاند دل و جان

ولی محرم نمی بینم

بگویم آن سخن ها را

سخن  بسیار ....

عمر اندک ...

نمی دانم ...!!

ولی بی شک .....

اگر من جای او بودم

شراب و گندم و سیب و بهشت و دوزخ و آتش ....

وسیله از برای طاعت مردم نمی کردم

نمی ترساندم از دوزخ خلایق را

و خام وعده باغ و بهشت خود نمی کردم

نمی دانم ....

نمی دانم....!!!

ولی بی پرده می گویم

اگر دانای دانایی...!!!

اگر جایی بهشتی ساختن دانی ...!!

اگر آنگونه می گویی توانایی ..!!

پس .....!!؟؟

دمی از عرش پایین آی

نگه بر زیر دستان کن

بهشتت را نمی خواهیم

دنیا را گلستان کن

کجایی....؟

کجایی ...!!!؟

پس چرا از عرش خود پایین نمی آیی..!!!؟

اگر هستی ....!!!

بیا ثابت شود

آنگونه میگویی  دانایی

به هر کاری توانایی

کجایی....!!؟

کجایی......!!!!؟؟؟؟؟

چشم در راهیم ....!!!!

چرا ای جان ...!!؟؟؟؟؟؟؟

نمی آیی...!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

 

بی نقاب × ـ ×

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 22:0 توسط بی نقاب |





خدايا عرض و طول عالمت را - تواني در دل موري كشيدن


نه وسعت در درون مور آري - نه از عالم سر مويي بريدن


عموم كوه بين شرق و مغرب - تواني در صدف جمع آوريدن


تو بتواني كه در يك طرفةالعين - زمين و آسماني آفريدن


تو دادي بر نخيلات و نباتات - به حكمت باد را حكم ورزيدن


بناها در ازل محكم تو كردي - عُقوبت در رهت بايد كشيدن


تفاوت در بني انس و بني جن - معيّن گشت در ديدن نديدن


نهال فتنه در دلها تو كشتي - در آغاز خلايق آفريدن


هر آن تخمي كه دهقاني بكارد - زمين و آسمان آرد شخيدن


كسي گر تخم جو در كار دارد - ز جو گندم نيابد بدرويدن


تو در روز ازل آغاز كردي - عقوبت در ابد بايست ديدن


تو گر خلقت نمودي بهر طاعت - چرا بايست شيطان آفريدن؟


سخن بسيار باشد جرأتم نيست - نفس از ترس نتوانم كشيدن


ندارم اعتقادي يك سر مو  - كلام زاهد نادان شنيدن


كلام عارف دانا قبولست - كه گوهر از صدف بايد خريدن


اگر اصرار آرم ترسم از آن - كه غيظ آريّ و نتوانم جهيدن


كني در كارها گر سختگيري - كمان سخت را نتوان كشيدن


ندانم در قيامت كار چونست - چو در پاي حساب خود رسيدن


اگر مي خواستي كين ها نپرسم - مرا بايست حيوان آفريدن


اگر در حشر سازم با تو دعوي - زبان را بايد از كامم كشيدن؟


اگر آن دم زبان از من نگيري - نيم عاجز من از گفت و شنيدن


و گر گيري زبانم دون عدلست - چرا بايست عدلي آفريدن؟


اگر آن دم خودت باشي محالست - خيالي را ز من بايد شنيدن


اگر با غير خود وا مي گذاري - چرا بيهوده ام بايد دويدن؟


بفرما تا سوي دوزخ بَرَندم - چه مصرف دارد اين گفت و شنيدن؟


ولي بر عدل و بر احسان نزيبد - به جاي خويش غيري را گزيدن


نباشد كار عُقبي همچو دنيا - به زور و رشوه نتوان كار ديدن


فريق كارها در گردن توست - به غير از ما تو خود خواهي رسيدن


ولي بر بنده جرمي نيست لازم - تو خود مي خواستي اسباب چيدن


تو دادي در ته قلب بشرها - فن ابليس را بهر تنيدن


هوي را با هوس اُلفَت تو دادي - براي لذت شهوت چشيدن


نمودي تار رگها پر ز شهوت - براي رغبت بيرون كشيدن


شكمها را حريص طعمه كردي - شب و روز از پي نعمت دويدن 


نميداند حلالي يا حرامي - همي خواهد به جوف خود كشيدن


تقاضا مي كند دايم سگِ نفس - درونم را ز هم خواه دريدن


به گوشم قوت مسموع و سامع - بسازد نغمه ي بربط شنيدن


به جانم رشته ي لهو لعب را - توانم دادي از لذت شنيدن


همه جور من از بلغاريان است - كز آن آهم همي بايد كشيدن


گنه بلغاريان را نيز هم هست - بگويم گر تو بتواني چشيدن


خدايا! راست گويم فتنه از توست - ولي از ترس نتوانم شنيدن 


لب و دندان تركان ختا را - نبايستي چنين خوب آفريدن


كه از دست و لب و دندان ايشان - به دندان دست و لب بايد گزيدن


برون آري ز پرده گل رخان را - براي پرده ي مردم دريدن


به ما تو قوّت رفتار دادي - ز دنبال نكو رويان دويدن


تمام عضو با من در تلاشند - ز دام هيچيك نتوان رهيدن


نبودي كاش در نعمات لذت - چو خر بايست در صحرا چريدن


چرا بايست از هول قيامت - چنين تشويشها بر دل كشيدن؟


لب نيرنگ را در جام ابليس - كند ابليس تكليف چشيدن


اگر ريگي به كفش خود نداري - چرا بايست شيطان آفريدن؟


اگر مرغوله را مطلب نباشد - چرا اين فتنه ها بايست ديدن؟

 
اگر مطلب به دوزخ بردن ماست - تعذّر چند بايد آوريدن؟


بفرما بي تعذّر تا بَرندم - چرا بايد به چشمم عمرو ديدن؟ 


تو فرمايي كه شيطان را نبايد - كلام پرفسادش را شنيدن


تو در جلد و رگم مأواش دادي - زند چشمك به فعل بد دويدن


اگر خود داده اي در ملك جانم - نبايد بر من آزارت رسيدن


مر او را خود ز حبس خود رهاندي - كه شد طرّار در ايمان طريدن


ز ما حجّ و نماز و روزه خواهي - تجاوز نيست در فرمان شنيدن


بلاشُبهه چو صيّادِ غزالان - درين هنگام نخجير افكنيدن


به آهو مي كني غغا كه بگريز - به تازي هي زني اندر دويدن


به ما فرمان دهي اندر عبادت - به شيطان در رگ و جانها دويدن


به ما اصرار داري در ره راست - به او در پيچ و تاب ره بريدن


به ذات بي زوالت دون عدلست - به روي دوست دشمن را كشيدن


تو كز درگاه خويشت باز راندي - چرا بايست بر ما ره بريدن؟


سخن كوتاه، ازين مطلب گذشتم - سر اين رشته را بايد بريدن


كنون در ورطه ي خوف و رجايم - ندارد دل زماني آرميدن


براي بيم و اميدم تهي نيست - دل از آن هر دو دايم در طپيدن


تو در اجراي طاعت وعده دادي - بهشت از مزد طاعت آفريدن


ولي آن مزد طاعت با شفاعت - چه منّت بايد از تو مي بايد كشيدن؟


و گرنه مزد طاعت نيست منّت - به مزدش هركسي بايد رسيدن


كسي كو بايدي يابد مكافات - نيابد فرق بر ما و تو ديدن


اگر نيكم و گر بد خلقت از تست - خليقي خوب بايست آفريدن


به ما تقصير خدمت نيست لازم - بَديم و بَد نبايست آفريدم


اگر بر نيك و بد قدرت بدادي - چرا بر نيك و بد بايد رسيدن؟


سرشتم ز آهن و جوهر ندارم - ندانم خويش جوهر آفريدن


اگر صد بار در كوره گدازي - همانم باز وقت باز ديدن


به كس چيزي كه نسپردي چه خواهي؟ - حساب اندر طلب بايد كشيدن


گَرَم بخشي گَرَم دردم تو داني - نيارم پيش كس گردن كشيدن


همي دستي به دامان تو دارم - مروّت نيست دامن پس كشيدن


زماني نيز از من مستمع شو - ز نقل ديگرم بايد چشيدن


شبي در فكر خاطر خفته بودم - طلوع صبح صادق در دميدن


صدايي آمد از بالا به گوشم - نهادم گوش در راه شنيدن


رسيد از عالم غيبم سروشي - كه فارغ باش از گفت و شنيدن


به غفّاريم چون اقرار كردي - مترس از ساغر پيشين كشيدن


ازين گفتار بخشيدم گناهت - چه حاجت از بد و نيكت شنيدن


به هر نوع كه كس ما را شناسد - بود مُستوجِبِ انعام ديدن


ندارد كس  ازين در نااميدي - به اميد خودش بايد رسيدن


تفكّر ناصر از انديشه دور است - پي اين رشته را بايد بريدن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 22:13 توسط بی نقاب |



از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

 از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

 از همان روزی که با شلاق و خون دیواره چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

 بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

 ای دریغ ، آدمیت برنگشت!

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است!

سینه دنیا زخوبی ها تهی است

 صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است

 صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه ها است!

من که از پژمردن یک شاخه گل

 از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار!

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله

زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 وای !جنگل را بیابان می کنند!

دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند.

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

 صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

 گفتگو از مرگ انسانیت است.

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 23:36 توسط بی نقاب |

 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،


من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،


من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،


چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.


و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ،         

 من را خودم از خودم ساخته‌ام،


تو را دیگرى باید برایت بسازد

 و تو هم به یاد داشته باش


منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،


تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.


لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان


و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى


و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه


ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.


می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.


می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،


چرا که ما هر دو انسانیم.


این جهان مملو از انسان‌هاست ،


پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.


تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،


دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،


حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،


دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،


چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،


نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،


من قابل ستایشم، و تو هم......


یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد


به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى


همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان،

 با نقابى متفاوت،


اما همگى جایزالخطا.

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،


نامت را انسانى باهوش بگذار

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 21:12 توسط بی نقاب |